کی فکرش رو میکرد؟

.... و ... تموم شد . 

خیلی راحت ٬ ساده ٬ خوشمزه ٬ سال سوم ما هم تموم شد! :-< :‌ | 

تمام خاطرات از هفته اول فرزانگانی من ٬ یکه شیش ٬ تمام سال دوم و سوم دارن مثل ماشین زمان از توی مغزم رد میشن . اول مهـر امسال ٬ تمام ترم ۱ امسال که میگفتم " هنوز اول ساله . "  این قدر جدی به خودم میگفتم و مطمئن بودم ٬ که هنوزم فکر میکنم "تازه اول ِ ساله." : | 


+ ترس از دبیرستان . دوست دارم دوباره همه یکه شیشیا توی یکه شیش باشن . :‌)

+ دلم میخواد آدرس این جا رو به یکه شیشیا بدیم . ( البته اگه خودشون پیدا نکرده باشن :-" ) بچه های خوبین.

+ الان خیالم راحته که روح هوو ننه و روح یکه شیش راحته ٬ خوشحاله ... هووننه الان یه قبر خوب و خوش خط و تمیز داره ... 

+ من آخرشم گریم نیومد. :( هنوزم نمیاد. ولی قول میدم ۲۴ خرداد بیاد ... 

جای کیمیا و نسیم و هیوا خالی

یادمه که این روز ، یک شنبه بود و زنگ دوم و خانم لطفیان ،معلم اجتماعی‌مون نیومده بود 

خانم یوسفی اومد و راجع به کارسوق صحبت کرد و گفت که ایلمون ، ایل کرد ِ . 

بعد رفتیم تو حیاط . جای کیمیا که غایب بود ، و جای هیوا و نسیم که داشتن والیبال بازی میکردن ، خالی .