" ... "
صُبا، از در خونه بیرون میام و منتظر سرویس میمونم.
یکی از اوله های سرویس، همراه من سوار میشه، یه یکه شیشی!
کتیبه دستشه! امن ُ امان نگهش داشته ... !
***
وارد کلاس 2.2 میشم ...
دوستام ..! دوستای جدیدم! همکلاسی هام!
دوسشون دارم ..!
ولی وقتی سر کلاس مینشینم، یاد یکه شیشه پارسال و دیوارای سبزش میفتم...
از ته دلم آرزو میکنم که کاش میشد فقط یک روز دیگه ما توی اون کلاس دور هم جمع بشیم...
تازه دارم درک میکنم عظمت یکه شیش ــی که بود و دیگه نیست ... !
****
... ! ...
+ نوشته شده در شنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۹ ساعت ۹:۱۵ ب.ظ توسط یکِ شیشک
|
زنده باد یکهشیش ِ ۸۸ - ۸۹ ٬ راهنمایی فرزانگان ۱ تهران .